اگر بر تن خویش سالار و میرم 

ملامت همی چون کنی خیر خیرم

اسیرم نکرد این ستمکاره گیتی 

چو این آرزو جوی تن گشت اسیرم

چو من پادشاه تن خویش گشتم

اگر چند لشکر ندارم امیرم

به تاج و سریرند شاهان مشهر

مرا علم و دین است تاج و سریرم

چه کار است پیش امیرم چو دانم 

که گر میر پیشم نخواند نمیرم

به چشمم ندارد خطر سفله گیتی

به چشم خردمند ازیرا خطیرم

حقیر است اگر اردشیر است زی من

امیری که من در دل او حقیرم

به نزدیک من نیست جز ریگ و شوره

اگر نزد او من نه مشک و عبیرم

به گاه درشتی درشتم چو سوهان

به هنگام نرمی به نرمی حریرم

چو من دست خویش از طمع پاک شستم

فزونی از این و از آن چون پذیرم؟

به جان خردمند خویش است فخرم

شناسند مردان صغیر و کبیرم

من از پاک فرزند آزادگانم

نگفتم که شاپور بن اردشیرم